شمس الدين محمد كوسج

43

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

درآمد تو را روز سختى به سر * نباشى تو در جنگ پيروزگر « 1 » ز گردان « 2 » ايران و گودرزيان * به زشتى گشايند بر ما زبان شود تازه زين ، كام گودرز پير * چو گردون دل ما ببارد به تير بيا تا بكوشيم هردو به جنگ * مگر بفكنيم از تن خويش ننگ « 3 » تن خويش بر مرگ خرسند كن * به دانش دلت را يكى پند كن چو بر دشت ما را « 4 » سرآيد زمان * از آن به كه دشمن شود شادمان نرفته‌ست كس زنده بر آسمان * به جنگ اندرون به كه آيد زمان كنون من شوم سوى « 5 » برزو به جنگ * تو شو سوى هومان به كين چون « 6 » پلنگ اگر تو شوى زنده نزديك شاه * به خسرو بگو كاى سزاوار « 7 » گاه روان تو همواره بىدرد باد ! * دل بدسگالانت پر « 8 » گرد باد ! به فرمان شه سوى تركان به جنگ * برفتيم و كرديم جنگ پلنگ نكرديم سستى به جنگ اندرون * بر اين برگوا بس بود « 9 » رهنمون بكرديم جنگى كه تا رستخيز * نبيند كسى آن‌چنان جنگ نيز « 10 » به فرجام « 11 » بخت سيه تيره شد * همى روز « 12 » بر چشم ما خيره شد به شمشير دشمن بداديم سر * چنين بود فرمان پيروزگر « 13 » به مينو بباشيم شادان به هم * بگوييم آنجاى از بيش‌وكم و گر من شوم زنده هم زين نشان * بگويم بدان شاه گردن‌كشان

--> ( 1 ) . ن : فيروزگر . ( 2 ) . ن : بزرگان . ( 3 ) . ن ، م ، پ : پس از اين بيت افزوده است : ببنديم دامن به دامن كنون * ز دشمن به شمشير ريزيم خون ( 4 ) . ن : در دشت كين‌مان ؛ در « ك » پس از اين بيت عنوان دارد : « گرفتن برزوى فريبرز [ و ] طوس در ميدان » . ( 5 ) . ن : سوى شوم . ( 6 ) . ن : چو شيرو . ( 7 ) . ن : سرافراز . ( 8 ) . ن : بدسگالت پر از . ( 9 ) . ن : بدان‌جا گو [ ا ] داور . ( 10 ) . ن : چنان جنگ گردون تيز . ( 11 ) . ن : سرانجام . ( 12 ) . ن : رزم . ( 13 ) . ن : فيروزگر .